حقیقتش آن که ...

من خیلی تلاش کردم تو را در دلم بمیرانم ... خیلی تلاش کردم ... از بعد از 94 ...

تو نمی دانی چه بر من گذشت ... این که  اعتقادت جلوی چشم های خودت بشکند ، این که  اعتمادت بشکند ، این که ببینی باور ِ یک عمرت در یک شب برود زیر سوال کم چیزی نیست ...

شاید تو هم اگر مثل من بودی ، عین ِ من بودی ، خود ِ من بودی ، به مرحله ای می رسیدی که من رسیدم ...

من ... همه ی تلاشم را کردم که تو را دوست نداشته باشم . همه ی تلاشم را کردم که از تو خوشم نیاید . همه ی تلاشم را کردم ...

اما نشد ...

نشد که دوستت نداشته باشم . نشد که تو را برای خودم و برای دلم و برای عقلم ببرم زیر سوال ...

نشد سید ! نشد !

من خواستم که دیگر پی ِ لبخندت نباشم ... خواستم فراموش کنم خوابی را که پدرم دیده بود و حرفی که تو راجع به من زده بودی ... خواستم که دیگر نخواهمت ... خواستم که دلم برای ِ خنده هایت پر نزند ... خواستم که دلم برای خوشحال کردنت پر نزند ...

من خواستم اما نشد ...

تو ... جوری نشسته بودی در دلم که نمی توانستم کاری کنم . خمینی ِ دلم شدم ؛ اما سلطانی شده بودی که نمی شد به راحتی از تخت سلطنت پایین کشاندت ...

خمینی شدم ، اما انقلابی به پا نشد ...

یعنی شد ، اما نتیجه اش ... دوباره تاج گذاری کردن ِ تو شد ... نه عزل شدنت ...

می دانی پیرمرد ؟

امروز با پرچم سفید آمده ام ...

می خواهم دست بکشم ... از این جنگ ... از تلاش برای دوست نداشتنت ... از عهده ام خارج است ... دوست نداشتنت از عهده ام خارج است ...

از امروز ...

جبران می کنم تمام این مدتی را که در  تاریکی بودم و ابهام و پوچی و سردی ...

از امروز

پاره می کنم پیله ی نومیدی را که دور خودم تنیدم ... نا امیدی ِ وحشت ناکی که مرا تا ته دره ها کشاند ...

پیرمرد !

دوباره هوای پرواز به سرم زده ...

میخواهم بپرم ...

از همین زمین ِ پست هم ... از همین سخت ترین نقطه ی ممکن هم ...

با همین بال های ِ بریده بریده هم ...

با همین نفس بریده بریده هم ...

آماده ای پیرمرد ؟ دست گیرم می شوی سید !؟

نحیف تر از آنم که عقاب حسابم کنی ... بگذار فعلا همان پروانه ات باشم ...

منبع : آسیمه راحل ...من ندارم سر یاس ... با امیدی که مرا حوصله داد . . .
برچسب ها : بودی ,خواستم ,بریده ,همین ,پیرمرد ,تلاشم ,بریده بریده ,دوست نداشتنت ,نداشته باشم ,تلاش کردم ,خیلی تلاش