با آتش تندی وارد دانشگاه شده بودم . آتشی تند برای کار فرهنگی کردن . پر بودم از نیاز ساکت نماندن !

اما حالا دیگر از آن آتش تند هیچ خبری نیست . دیگر نه می خواهم فعال باشم و نه اصلا می گذارند که فعال باشم ...

بدو ورود به خواست ِ عده ای وارد تشکلی شدم ... چند ماهی با آن ها طی کردم. برای نشریه شان می نوشتم . با این که عضو اصلی نبودم اما از من می خواستند که در جلسات اعضای اصلی هم شرکت داشته باشم و من هم تا جایی که می توانستم شرکت می کردم .

تا اینکه یک جایی به بعد دیدم هیچ چیز آن طوری که دلم می خواسته پیش نمی رود . همه چیز سطحی است و من همیشه از سطحی بودن و سطحی ماندن ، از معمولی بودن بیزار بوده ام . همه چیز تکرار مکررات بود . تلاش کردم از تکرار درآید اما نمی شد ... نمی شد چون تنها بودم . چون باقی ، موافق ِ همین تکرار رخوت انگیز بودند ...

بیرون آمدنم از تشکل که رو شد ، بسیج خواستم . همین که رفتم دیدم شروع کردند به تمسخر تشکل قبلی و بچه هایش ... عصبانی شدم . گفتم هدف جفت تان یکی ست . راه تان فرق دارد . این که هدف شان را ، تلاش شان را مسخره می کنید برای من غیر قابل باور است . دعوا کمی بالا گرفت . آمدند دلجویی ... اما نمی توانستم قبول کنم " بسیجی " ها این چنین باشند ... دعوت شان را برای دومین بار رد کردم ... برای دومین بار دست رد زدم به سینه ی بسیج ...

نوبت رسیده بود به نشریه ی هیئت ... اوایل محرم دعوت کردند که بیا و بنویس ! اسم ارباب آوردند . گفتم به چشم ...
اما گفتم از خودم نمی نویسم . از ارباب نوشتن از عهده ی قلم من بر نمی آید . معرفی کتاب را به عهده گرفتم و چند شب برای شان نوشتم . از کتاب ها ... از قلم ها ... نه آن که کتاب را معرفی کنم ! نه ! یک تکه از متن کتاب را می آوردم و بعد از نظر ِ خود ِ نوعی ام بررسی اش می کردم . 

خوب بود . گمانم خوب بود ... که اگر خوب نبود سردبیر اجازه نمی داد چند شب متوالی یک موضوع در یک صفحه چاپ شود ...

محرم که تمام شد بیرون آمدم . گفتند چرا ؟

گفتم از تکرار بیزارم ! محرم هیچ کدام ِ آن تکرار ها برای مردم تکراری نیستند انگار . محرم یک جوری ست که اگر ساده و بی هیچ تکلفی بگویی " دروغ نگو " از تو قبول می کنند . محرم یک جوری ست که مردم خود به خود خوب می شوند . خود به خود پیشرفت می کنند . کار ِ نوشتن های ما نیست ها ... کار خود ارباب است . لطف خود ارباب است که مردم مهربان تر می شوند . نازک قلب تر می شوند . با هم بهتر می شوند ...

گفتم به شیوه ی تکرار معتقد نیستم .

گفتند می خواستیم اعضای اصلی باشی . باز هم دست رد زدم به سینه شان ... باز هم ننوشتم ...

بعد ها در یک نشریه ی صوتی خواستندم . این را از همان ابتدا گفتم نه . اما واردم کردند . گفتند فقط حضور داشته باش و اگر دلت خواست کمک کن . حضور دارم . اما هیچ کمکی از من بر نمی آید.

سردبیر نشریه طنز این بار آمد ... برای دعوت به کار ! این نشریه را خیلی قبول دارم . اما من طنز نویس نیستم . حرف شهید چمران در سرم می پیچید . آن کس که تخصصی ندارد و کاری را........ این بار هم گفتم نه !


توضیح نوشت :
امیدوارم کسی این طور برداشت نکرده باشد که از خودم و از قلمم راضی ام . شمایی که قبل تر ها مرا می خواندید خوب می دانید که یک وقت هایی عذاب وجدان می گرفتم که با چرت و پرت نویسی های من وقت تان گرفته می شود . نه به خودم غره ام و نه به قلمم ...



پ.ن:
این فقط قصه ی دانشگاه ما نیست . خیلی از دانشگاه ها را بررسی کرده ام . آن ها هم دارند تکرار می کنند . همان روش تکراری ...
بی هیچ ایده ی نو و جدیدی ...
می دانید ؟ یک روز خدا یقه ی مان را می گیرد که این مخ آکبندتان را چرا به کار نیانداختید ؟
همین خود ِ من ...
یک روزی خدا می چسباندم سینه ی دیوار و می گوید تو که خوب بلد بودی این ها تکرار است چرا هیچ غلطی نکردی ؟ چرا فقط نقد کردی ؟ چرا نماندی پای کار ؟
تو که می دانستی دیگر کسی به این شیوه حرف زدن گوشش بدهکار نیست ، چرا هیچ حرفی نزدی ؟

منبع : آسیمه راحل ...از حرف های مانده در گلو ...
برچسب ها : تکرار ,گفتم ,نشریه ,محرم ,کتاب ,ارباب ,برای دومین ,اعضای اصلی ,کردم برای ,فعال باشم